تبلیغات
مشق تمنا - وادی!
صفحه دل سیه از مشق تمنا کردم - کعبه را بتکده زین خط چلیپا کردم (صائب)

وادی!

دوشنبه 22 آذر 1389 12:41 ق.ظ

نگارنده : بردیا پوربهرامی
ارسال شده در: دل نوشته ،

آنکس که همه عقل است را در این وادی ورودی نیست

دانی در این وادی عقل به چه کار آید؟

اندکی برای حیرت

که حسابش از دودوتا چهارتای عقل جداست.

که اگر سراپا عقل به این وادی می نگری سخت معطلی و سرزنش گر!

آن هنگام که در پی  نیستی از جنس بودنم، جایی نیافتم جز کنج خلوتی سرشار از عطر مرکب و

لبالب صریر قلم.

در آن گوشه گر با حضور دل رفتی، نیستی بینی که به قدر مرگ قطعیت بودن دارد.

عقل گوید: دل شده ی این وادی چه می جوید؟

          ذوق این باده ندانی به خدا تا نچشی

عقل گوید: در پی کمال خطی؟

      تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام

و عقل هرچه پرسید هیچ در نیافت.

از دینار و درهم! از فخر و صلت! از بزرگی! از راحت تن!

وندر جواب فرو ماند.

بوسعید در راه می رفت. کبوتران بر سرو شانه اش فرود آمدند. شاگردانش همه به شوق آمدند!

پرسید: میخواهید؟ گفتند: آری. گفت: نمی رسید

هرکه در نیستی کوفت هست شد. خواستن بزرگی در این جا به مقامی نرسد!

که بزرگان این وادی خود ادعای بزرگی ندارند و نمی بینند که بزرگند.

از لذت مشاقی که در گذریم!

عقل دلی را که در گرو سایه ی پر مهر پیری است را بر نمی تابد.

پس:

آنکس که همه عقل است را در این وادی ورودی نیست




دیدگاه ها : پر کن پیاله را
آخرین ویرایش: - -